تبليغاتX
اینجا زمین است
No cloud, no wind, no mountain to climb.
No God, no heaven, no reason for temptation.
No smile, no frown, no window open to sunshine...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:3  توسط دبیره  | 






His sign in my hand, but no mark in my mind... His remembrance leak in my heart from my mind, drop by drop.. I have to be careful about the hole...All burning event would come after springing a leak in my mind..I know. I should be careful about this hole. His travel could block this leak. Stay in my mind dude,you know hearts are small and blibd. Water makes a small cup fresh and alive but never forget about algae after few days. To stay means algae in vocabulary of small cup and drops...and his remembrance is leaking in -non stop- I should block this hole, at least by the fingre...but I cant understand why whole my fingres are not enough to block this leakage...even Sahar and Shafi`s fingers with their whole policy have kept pushing my mind in hole but leakage is going on...drop by drop leak in my heart from my mind......
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:56  توسط دبیره  | 


این روزها مصیبت های غزه تمام شدنی نیست...
جورج حبش هم درگذشت...
افسانه اسطوره اش از ذهنها پاک مباد.








+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:0  توسط دبیره  | 


On the threshold of the 16th of Azar (December 7) the University Students’ Day in Iran, more than 30 “Equality and Freedom-seeking Students” have been arrested. Surprisingly, 16th of Azar – the symbol of the struggle against dictatorship of the ex-imperial regime – is not tolerated by the Islamic Government either.What has happened during this ceremony – the main pivot of which was the opposition with war and sanction – is the repetition of the same scenes of the previous government.The commemoration of the University Students’ Day is the tradition of more than 50 years and the ones who have been arrested this year are the most honest children of our country. We want the unconditional and immediate release of our captivated students.

 

Seeking Committee for the Freedom of the University Students

to sign the petition send an email to the following address : seeking.committee@gmail.com
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 1:56  توسط دبیره  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 16:41  توسط دبیره  | 



معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 2:22  توسط دبیره  | 

 

 

Weather is really crazy today, I remember whole bad memorials of my life...when it rains and rains and rains, something in me, rains or cries parallel...

I know all these feelings are ordinary for every human in my situation...after just 2 month I left home country and homeself(myself in that part of the world), perhaps looks like a baby who born,she (he) has to bear the acheake of birth ...if she(he) wants to grow up... in this complex complex world...

 

Sometimes I think that I miss something or someone. But who?  What? I don’t know...maybe I miss myself who I left somewhere...but where. Who knows?

 something in me, said that u are right, maybe that thing is not right. Who knows again…?

 

  These western people are simple as their writing, direct and clear....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 16:41  توسط دبیره  | 





At last I came here...This beautiful falsch I don`t know how much will be confusing for a simple middle eastian girl...with black hair.
There are so many friends in Iran that I can`t see them in last days in Tehran...every day I think about them
...
I`m here now but undoubtedly there is something of mine in Iran...
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:13  توسط دبیره  | 

 

سلام

وبا این کلمه آشنایی تو با من آغاز شد

هر چند مفهوم کلام در گذر این ارتباط از مقیاس فاخر کلمات مکتوب میگذشت

وتو گفتی

که مرا از مکتوبات و سخنان با فاصله ام دوست داری

ومن

تورا

به خاطر خودت

وفقط به خاطر وجود خودت

که معنا بخش وجودم شده است.

حال آغاز میکنم

نوشتن را

تاشاید برگنبد دوار بماند به یادگار

این فصل دوستی و

این آغاز آرامش یک بی قراری ....

گله می کردی که نشده یک بار پستی هم برای تو بنویسم...یادت هست؟

می گفتی که خداحافظی از الان نباید کرد...می گفتی که می ترسم ری را...

این هم ازپست وبلاگ برای تو! کاش هیچ وقت لازم نمی شد.... یادت باشد که خودت بی  خداحافظی رفته ای. حالا من -بیش تر از تو -مانده ام تا نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی سامان- با اینکه می ترسم ری را...

کاش اقلا روز آخر را به گریه حرام نمی کردیم. گریه برای نبودن من؟ کاش قامتت -تکیده و خسته- آخرین تصویر ذهنم از تو نمی ماند.کاش فرصتی مانده بود برای خداحافظی. حبیب کجایی؟...درد سینه ات چه طور است؟ قرص هایت جا مانده است...

بهار تو کجایی؟ این بار از بازجویی که برگردی من درسلول نیستم تا فقط نا امیدت کنم. این بار وقتی برگردی خانه دیگر من... همه تنهاییم بهار.

 

تحکیم و ادوار خانه ماست. خانواده مان را آزاد کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:53  توسط دبیره  | 

 

 

شد جمهوری اسلامی به پا

که هم دین دهد هم دنیا به ما

...

دین

دنیا

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:47  توسط دبیره  | 

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم 

 ناز بنیاد نکن تا نکنی بنیادم

 

می نخور با همه کس تا نخورم خون جگر

 سر مکش تا نکشد سر به فلک بنیادم

 

حافظ از جور تو اشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند تو ام آزادم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 19:19  توسط دبیره  | 

 

تجمع دانشجویان در اعتراض به تشدید محدودیت های پوشش

دانشکده فنی دانشگاه تهران 18/2/86

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:49  توسط دبیره  | 

 

 

مثل پروانه ای در مشت

چه آسون میشه...

ما رو کشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:45  توسط دبیره  | 

 

 

 

 

فروردین

- باید فرار کنید،دستشان بهتان بیفتد تا 6 فروردین هر غلطی بخواهند می کنند و نمی شود فهمید اصلا شما را کجا برده اند.

فرار میکنم تا دوم یا سوم همینکه مطمئن باشم قصد گرفتن فقط تهدید های پشت تلفن است و بس.یادم نیست تعطیلات را چه کردم و کجا رفتم..زمانی که با خانواده می گذرد و در تعطیلات همانقدر که در دلم جایی ندارد در حافظه ام هم ماندگار نیست.همین قدر یادم است که او شمال بود و مشهد بود و همه جا بود ،همه جایی که من نباشم.و من سخت منتظر که برگردد و به حرفهایم گوش دهد و فکری به حال این زناشویی به دیوار خورده شاید بکند.دغدغه ای نداشت که باز گردد اما من هنوز منتظر بودم.

از 14 فروردین شروع می شود،حرف ها و بحث ها و گرو کشی های هر روزه ...انجمن،دفتر سهراب پور،دفتر نهاد،دفتر دواری...

 

اردیبهشت

- تافلت اگه خراب بشه سال دیگه نه فقط آمریکا نیستی که توی خونه هم نیستی...بفهم داری چه غلطی میکنی عاطفه.

رنگ و بو فقط رنگ و بوی فریاد است و دعوا،بوی گند کمیته انضباطی همچین که می پیچد وسطمان هر کداممان یک رنگی پس می دهیم،بعضی های مان بالا می آورند بعضی های مان روی استفراغ آنها نقشه های صد من یک غاز با گل سرهای من می کشند،بعضی هایمان خودشان را خیس میکنند و بقیه دسته جمعی به خیس شدن شلوارشان می خندند و من به بچه ای فکر میکنم که نباید باشد به بچه ای که ظهر ها موقع ناهار جلوی بوفه با او درد دل میکنم و بالاخره میکشم...و درد میکشم از مرگش،درد درد درد،اما مابقی یاغیان یا می گریند یا به گریه مابقی می خندند یا تبر دست گرفتند و تیشه به ریشه تمام نداشته هامان می زنند... تو دور ایستاده ای و گه گاه به کمک می آیی،چه می دانی چه فتنه ای در دل دارم.او را میکنم و عین دندان کرم خورده تف میکنم،خوب می دانم دیگر برگشتش را هم از انزجار می خواهم،شاید که برگردد تا بفهانمش که حلقه زری که یک سال است در دست دارم می تواند خفه کندش.و او باز بر نمی گردد و من تنها میان عربده های یاران دبستانی ام حرف خودم را می زنم...کم کم یاد می گیرم من هم عربده بکشم و دست به یقه شوم با این یاران دبستانی ... وسط درسهای تافل و ریجکتی هایی که دارد مرا ایران نگه می دارد.می خواهم بمانم اما از او می ترسم که ایران ماندن یعنی او.

 

خرداد

امتحانها این بار خیلی فرح بخش است،آخرین بار که سر جلسه می روم،این دانشکده ی دردناک را دیگر لازم نیست ببینم، با چه شوقی روزهای اول مهر 80 سرم را بالا نگه می داشتم و به این دیوارهای سیاه فخر می فروختم...من بایکوت شده ام همانقدر از او که از میان یاران دبستانی...میان همان ها که برای آرمانهامان خانواده ام را هم شرط بستم و او را باختم،حلقه زر به دستم سنگینی میکند .آنقدر بایکوت که حتی بازداشتمم می کنند و بیانیه ای نمی دهند.

اوین ،209،اطلاعات،بازجو یا کارشناس،بهار،کمیسیون زنان، دفن شهدا،پدر،مهندس موسوی...کتک کتک کتک کتک...

سنگینی خانواده بعد از بازداشت است یا اینکه او،که خیلی ماندنی بود حالا می گوید اصلا زن زندان رو نمی خواهد،که همه اش را سر دوست نحیف خالی میکنم،من دیگر تحمل تنها روی پا ایستادنم نیست،به نحیفی اش تکیه میکنم.و به بازی سیاهی می خوانمش که هر که نداند من ته اش را خوب می دانم.

 

تیر

میآیم پیش تو،یک روز که پدر و مادر به عادت ان روزها سین جیم نمی کنند که کجا می روی و با که حرف زدی و چه خوردی.می گویم که او برایم شرط کرده فعالیت سیاسی ممنوع،می گویم که تاب شرطی شدن را ندارم،می گویم که اگر نروم خودم را می کشم. فریاد می زنم بر سر پدر که کاش در همان 209 مانده بودم،اقلا میان بازجویی های رنگ محبتی از رفیقی می دیدم، که حبس همان حبس است،اسم اینجا خانه است و اسم آنجا اوین بود.سربازان گمنامت آقا،دست از سر پدر 70 ساله ام هم بر نمی دارند،من کم می ازارمش که شما هم دردانه دخترش را تهدید میکنید، قبول که پیرمرد ضعیفی شده است اما حق داشت اگر متشنج به بیمارستان رساندیمش،همان روز که برایش پیغام آوردید...

- لعنت به تو عاطفه...اگر بابا فقط بابای تو بود خودت بودی و می تونستی در راه مزخرفاتت قربونیش کنی،اما بفهم که بابا ،بابای من هم هست،بابای مسعود،شهلا،امیرعباس... تو اگر نمی خواهی ما می خواهیم زنده بماند.

به تو که می گویم، ترغیبم می کنی که زودتر تکلیفم را با او یکسره کنم...می گویم اگر او را رها کنم پدر نمی گذاشت بروم اما امروز به قول خودش ترجیه می دهد زندان نباشم و هر قبرستان دیگری باشم .

 

مرداد

به او زنگ نمی زنم و او هم تا به امروز دیگر برایم زنگ نزده است...نامزدی ما را هیچ کس تمام نکرد آنطور که شروعش را اعلام می کنند، راست می گویم که مدت ها بود برایم مرده بود، نمی شد تحمل کرد که دوست بداری و دوست داشته نشوی،به در و دیوار بزنی اما باز دوست داشته نشوی...

سر کار که می روم کمی حس هوا خوری میان بازداشت را دارم،کمی آزادی،کمی ارتباط،من بر میگردم طرف همان هایی که می پسندم و پدر تو از آنها گریزانی.از کارم متنفرم،اما بالاخره هواخوری است،بهتر از سلول است،دوست نحیف کم کم خم می شود و من روی گرده اش صاف می ایستم...بعد ماهها.

این ادمیشن لعنتی ما هم می آید،هومن که می رود من هم باید بروم برای ویزا،اما نمی شود،با دانشگاه توافق میکنم که برای ترم زمستان بیایم...من با خودم روراست ام،نمی خواهم بروم،مجبورم که بروم.

 

شهریور

من نمی دانم جز از 7 صبح که از خانه می زنم بیرون و با جمشیدی سرو کله می زنم ،تا اکبری و نیازی و حاجیلو موتیویت ام کنند تا 9 شب که به خانه می رسم و 10 که خوابم،چه میشود...خواب .کار.خواب.کار

 

مهر

بالاخره رسید روز موعود،پدر دل خوش است که کودک یاغی اش گرچه پشت پا زد به خانواده اش اما می رود و آنجا اقلا درس می خواند.

Good morning mum! Ok, what is your porpose in travel to USA

+To study in phd programe, Akron University Sir.

Ok mum.Why you chose this University?

+Because of Prof.Dordevic sir.In our corespondance I found out that he works on my research interest ....

....

....

You can not show that your resident in USA will be not permanent mum,Thank you very much and bye.

´+But I can prove it..

Just leave the desk please.

 

-انقد دورت سیم خاردار کشیدی که دیگه مطمئن نیستم بتونم بگم...اماعاطفه ،من شیفته ام .

 

بعد ماهها می خندم از ته دل.تو؟شیفته من؟باور میکنم اما قبلش دو سه باری می پرم هوا،با همان کتانی های نارنجی ام که تو را به یاد بسکتبال و روزهای خوش قدیمت می کشاند...

 

آبان

من دیگر برای ویزا نمی روم قبرس یا هر جای دیگر،تو گفته ای که باهم ازدواج میکنیم و همان غلطی را که می خواهیم می کنیم(به قول پدر)...ابرهای سیاه بالاخره از آسمان رفت،من و تو باهم می پریم هوا،با هم وسط تونل رسالت جیغ می زنیم و با هم برای همیشه با عزیزترین ها خداحافظی می کنیم.

 

آذر

از پنجره به آن طرف خیابان که نگاه میکنم،قامت گنگ ترکه ای توست کنار فلاشر ماشین،دست تکان می دهی و من انقدر دورم که باید بالا پایین بپرم تا دیده شوم.

این اولین 16 آذزی است که برایش خوشحالم،این اولین باریست که ...

از امروز دیگر نمی آیی...نه آن طرف خیابان،نه جلوی خانه گنجی و نه هیچ جای دیگر...می گویی خلوت می خواهی،به در و دیوار می زنم که شاید باورم شود از من دور نمی شوی و از خودت فرار می کنی...حدسهای کشنده بیدارم نمی گذارند،همه اش کابوس می بینم حتی میان کارهای انبار شده ام در شرکت.بالاخره استعفا می دهم،می خواهیم کنکور بدهیم،من و تو،با هم،همانطوری که با هم شیشه های ماشین را بالا می کشیدیم و فریاد می زدیم،استعفا می دهم...خانه نشین می شوم

 

دی

تنها کاری که نمی کنم درس خواندن است،مگر می شود؟ حل مسئله رهایم نمی کند،جواب گم شده،جواب های محتمل را باور نمی شود کرد

Pasho bia injas

´+ki?koja?

Pasho bia ,hoseinie eem.oonam hast

کلاس را نیمه رها میکنم و تا حسینیه می دوم،اما چه سود که مرثیه ی روزهای پایانی است.

 

بهمن

+من فکرهایم را کرده ام،باید که به بهای خون جنگید،این طور کاری از پیش نمی بریم.بس است حرف رفیق.

+من هم فکر هایم را کرده ام،دیگر نمی خواهمت.دور شو کور شو خوار شو تحقیر شو...هر چه می خواهی شو،اما نباش.دیرزمانیست شیفته نیستم.

+تو گریه نمی کنی،تو هیچ اهمیتی هم نمی دهی،در گوشم هم نمی زنی با این که حق داری...

راست می گویی،گریه نمی کنم،لیاقت اشک ریختن نداری...

 

در ماشین را که میبندم،به این فکر میکنم که تو قابل ترحم تری میان این همه سرخودگی شکست های بی پایان یا من میان درد ترک شدن؟

باز راهی میابم و تکیه گاهی برای آوار شدن سرش...امشب را سیر گریه می کنم و از فردا درس می خوانم یک هفته دیگر تافل است...حماقت از خودم بود که باوررت کردم بی توجه به تمام مشقهایم .

اسفند

منم و تکیه بر دستهای استواری که سر پایم نگاه می دارد،5 روز برای تافل و یک هفته برای کنکور...کنکور می دهم، بی تو،تو مرده ای، حدسهایم که درست ازآب در می آید شرمنده احساسم میمانم،فراموشت کرده ام،گاهی تنفرم زبانه می کشد و می فهمم که تظاهر کرده ام برایم اهمیتی نداری.خشم تحقیر خفه ام می کند... حدسها درست تر از درست بود.

بوی 8 مارس که می آید روحم تازه می شود،مثل بوی انتخابات تحکیم،وفقی و بهار ،می روند شورای مرکزی،پس من هم بازی را برده ام.

 

قدر ده سال قصه دارم از این 85...چه قدر جان سخت بود این سال.بدبختی اینجاست که 86 هم هست...من 86 را هم میبینم انگار گریزی نیست از زنده ماندن.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:8  توسط دبیره  | 

 

 

باید که شاعر شوم

شاید بشود از میان این همه زخم شعر هایی جست از خون و خون دل که خوشایند دیگران باشد.

شاید شاعر شوم

آن وقت هرزگی سیاه روح هزار پاره ام را می شود به شعری سپید بدل کرد که دخترکان نو بالغ پانزده ساله را شاید به زمزمه.

باید که شاعر شوم

بیست و چهار سال گذشت و بیست و چهار هزار خورشید به کام جهنم سوزان بی آب دنیا رفته است،حالا باید که بیست و چهار قصیده سرود از صلبیت جفت گیری زمینم با گیاه.از آب.از گناه.

باید که شاعر شوم

تا ترجمانی بجویم برای توهم حقیقت سبز پریده رنگ  دانشی سرخ که حقانیتش هم به چشم همگان جز من، سبز بود.

شاید که شاعر شوم

آن وقت ورقم که می زنید نمی سوزاندتان؛ حقیقت تلخ مقوایی پوشش یک زن آهار زده،لبخندی می زنید و سری تکان می دهید نفسی راحت می کشید که شعر است..چه شعر زیبایی

باید که شاعر می بودم

از همان روز نخست،قبل از اینکه عادت ساییدن و دل کندن ،دل بردن و جنگیدن با اوهام، او را از یادم ببرد.

شاعر باید شوم

شاید که وسعت هزار پاره ی نا گنجیدنی ، برنتابیدنی،عصیانی زمینم را بشود به دیوانی خلاصه کرد،اجمال زیبایی از تفسیر بی تاب تلخ مونث عاطفه.

اگر شاعر نشده رخت بربستم از این همه،این همه رنگارنگ لذائذ دنیای بهار ی زیبایتان، شما را به بی پردگی بیهوده ی نامرئی حضور بی رنگم میانتان،شما را به زمان زندان زبان،شما شعرم کنید.

شاعر اگر که نشدم،شعری باشم،زمزمه ی دل هرز رفته ی تباهی در تاریکی،یا نغمه ی هوسرانی برهنه نیمه شب،یا اسیری پشت میله هایی موازی...

همیشه پیش از اینکه فکر کنی اتفاق می افتد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 13:17  توسط دبیره  |