همه چیزاز همان شب چهارم شروع شد، آنجا که من را امان روزه ات برده بود و راهی نبود جز یک روز دیگر را حقیقتی کردن و فرو کردنش در کله ام ...در کله ام هم می رفت اما در دلم نه...
کمی پای تلویزیون،کمتری پای کتابی و کمترتری تابی و تحملی...شورش بود،دلم شوریده بود و داشت استقلال اعلام میکرد...که بطری را از زیر شلوارها بیرون کشیدم و لیوان را تا نیمه پر.
گفته بودم از جنون می ترسم...مگر نه؟
شنیده ام که چنین تلخ ،سرخ شرابی برای چنین روزی است،پس سر کشیدم...بی آنکه به فکرم بیاید نکند که تازگی تجربه ی این طعم به خاطر تازگی این احساس است، من کجایم امروز اینجا این ساعت؟ جایی که پیش از این نبوده ام؟...
وباز مثل دو هزار و دویست و سی چهار بار قبلی بی اراده چک می کنم پیامی کلامی... همه جانم دم گرفته که :رحمتی کن که از غمت جان می سپارم بیش از اینم طاقت دوری ندارم
داغی شراب است یا ترس جنون یا حقیقت ،آنگاه که می گوید سلام...روزه تمام است.
جوابش فقط تلخی شراب است که تازه رو شد.
واز همان شب شروع شد.
گویند آتشی است در سینه.
دل بردی از من به یغما
ای ترک غارتگر من