تبليغاتX
اینجا زمین است
 

 

 از انقلاب تا آزادی قط یک کورس راه است...

 ولی ۲۷ سال است که در راه مانده ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:2  توسط دبیره  | 

 

خبر روشن است

فیلم اعترافات رامین جهانبگلو آماده پخش از سیماست...

و واکنش من روشن تر

نا خواسته اشک می ریزم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 19:14  توسط دبیره  | 

1-ذهنم آشفته قمار سختی و دلچسبی  است، اگر پرت و پلا می نویسم باید که صبر کنید

 

 

2-شهید زنده ترین است.

(امروز به اکبر محمدی فکر می کردم،هرگز ندیده ام اش،عکسش را هم ندیده بودم،اما در ماجرای کوی دانشگاه زیاد از او شنیده بودم...فکر می کردم ما دور از گودهای بی عرضه که هیچ نتوانستیم بکنیم چه بگوییم؟آخرش این شد...)

تبریک می گویم

به خانواده اش، به پدرش و مادرش که فرزندی چنین ،شجاع و استوار،به بشریت هدیه کرده بودند.

و می دانم که چنین فرزندی را از دست دادن یعنی چه...

 

چنین زندگانی و چنین مرگی فرخنده باد.

 

 

 

 

 

پ.ن: پدرم می گوید جنازه ی برادرم را که آورده بودند، دوست داشته آنقدر گریه کند که بمیرد،شاید آرام بگیرد،می گوید اما از هر جایی که بگویی می آمدند و می گفتند، مبادا گریه کنید، نباید گریه کنید ها، شهید داده اید شعف دارد...پدرم ادامه می دهد، و حالا کاروان کاروان آدم میبرند از شلمچه گرفته تا هویزه و خونین شهر و لب مرز نوحه می خوانند و گریه می کنند جلوی این مرزبانهای عراقی!

گاهی آدم حسرت سیر گریه کردنش بعد 22-3 سال هنوز در گلویش میماند، برای همین می گویم گریه خوب است.

پ.ن: پدرم تازگی ها روزی یکبار از من می پرسد،طعمه سیاسی میدانی یعنی چه؟ و پشت بندش آه می کشد.من هم آه میکشم .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:58  توسط دبیره  | 

دختر هم سن و سال مایی است قد بلند و کشیده،سبزه و زیبا ومثل بقیه بسیار محجبه.از معدود زیبایی آنجاست.

می گویم: بازداشت بیش از 48 ساعت که نیست امشب باید یا ببرندمان بند،  یا آزادمان کنند.

لبخند می زند...پوزخند را بیشتر میماند،می گوید برای من جالب است که شماها اصلا نمی دانستید با کجا طرفید و تازه اجتماع هم کرده اید، تا 2 ماه هم می شود بازداشت باشید،اگر نتیجه تحقیقات معلوم نشود و اگر بازجویتان تشخیص بدهد.

باز انگار نمی شنوم چه می گوید دوباره می گویم: نه آخر قانونی نیست،دادگاهی تشکیل نشده که،بازداشت بیش از 48 ساعت نداریم که!

می گوید: قانون مال بیرون است نه اینجا، تازه ما اینجا خودمان قاضی و دادگاه هم داریم؛قاضی مان می آید حکم بازداشت را به 2 ماه می رساند،جدا ندانسته این کارها را می کنید؟

 

نمی توانم بگویم 2 ماه بازجویی یعنی چه...همینقدر بدانید که برگه اظهارات من پس از 2 ماه می تواند شامل اعتراف به مرغ یا گیاه بودن هم باشد.وشامل اعتراف به همکاری با حافظ شیرازی در تالیف دیوانش ،و حتی اعتراف به شرکت در ترور یزدگرد سوم.

 

 

می نویسم که اگر کسی می خواهد این کارها را ادامه دهد،بداند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:53  توسط دبیره  | 

 

 

 

 حوالی 10 شب ،22 خردادماه

محوطه باز زندان اوین

 

بهاره هدایت و سمیرا صدری به بهانه دستشویی رفته اند طرف مینی بوسی که حامل دستگیرشدگان مرد تجمع است،آخر ما در استیشنی پشت آنهاییم،مهندس موسوی را دیدیم  که جلوی مینی بوس نشسته بود،ما را کف واگن نشانده بودند،خانمی می گفت کاش ما هم نماینده مجلس بودیم...!

 

بهاره و سمیرا که برگشتند ،گفتند مهندس خوب است،فقط پرسیده بود چندتایید و کی آشنا هست؟ بهاره هم گفته بود من و سمیرا،عاطفه یوسفی ِشریف هم هست. دلم گرم او بود.نمی دانم چرا.

 

ساعتی که گذشت پسرها را همه بردند تو،مهندس موسوی کنار در ورودی بند روی لبه باغچه نشسته بود یکی از مامورین هم کنارش بود،مطمئن نبودم مامور است،جلو رفتم،گفتم آقای مهندس چه کارمان می کنند،؟با همان آرامش و لبخندش گفت،خانم یوسفی در راه مبارزه باید هزینه بدهید،گفتم ناراضی نیستم،نا آشنا ام،نمی دانم چه قرار است بشود،نمی دانم کجا می برندمان،موسوی انگار که دارد در مورد وضعیت هوا حرف می زند،سرش را به آسمان بلند کرد و گفت اینجا بند 209 اطلاعات است،حالا میبینید.فعلا می برند بازداشت تا ببینیم چه می شود.منتظر دادستان اند برای حکم قضایی.

شاید باید از209 اطلاعات می ترسیدم و بیشتر سر در گم می شدم،اما وقتی موسوی میگفت انگار معنی دیگری می داد،معنی اش هر چه بود دیگر نه تردید بود و نه ضعف.

دادستان که آمد با حکم قضایی،ساعت شده بود حوالی 12 شب،به رسم معمول 209 چشم بندها را آوردند که بزنیم و به بند وارد شویم...به جای ممنوعه ای که دیدن دیگران در آن جرم است.

 

مهندس موسوی را جلوی ما می بردند،میگفت زدن چشم بند غیر قانونی است،نگهبان هلش داد و دست بر رویش دراز کرد،سمیرا  جیغ کشید و چند نفر دیگر هم هو کردند...اما مهندس را تو بردند و در را بستند...سمیرا را هم جدا کردند.(فردایش که به سلول ما آمد،گفت به خاطر جیغی که در دفاع از موسوی زده،برده اندش انفرادی)

 

 

 حوالی 1.5 صبح ۲۳ خردادماه

بند ۲۰۹ اطلاعات زندان اوین

 

پشت میز و پشت به بازجویم نشسته ام،از نام و نشانم می پرسد...تا حالا بازجویی ندیده ام،کمی حول شده ام،اما حواسم حسابی جمع است که نه از صدایم و نه از حرکاتم اضطرابی فاش نشود.که یکهو صدایی از اتاقی پشت من بلند می شود...

 

_ شما به پدر من توهین کردید آقا،نمی کنم!!

 

لحن کتابی و شسته رفته ی مهندس موسوی است...دستم از حرکت باز می ایستد،چشمانم که بسته است. بی حرکت می مانم که ...بازجو فوری به صندلی ام می زند : می شناسی اش؟ می گویم : نه! صدا اوج می گیرد،دیگر مهندس دارد فریاد می زند:

 

- پدر من ،یک روحانی پیر است، شما به چه حقی به او توهین می کنید آقا ! حق ندارید!

 

صدای دو نفر دیگر هم هست اما نه واضح،از عتاب لحنشان می شود فهمید بازجوهای مقابل موسوی اند.مهندس باز فریادش بلند می شود:

 

- غیر قانونی است آقا،چشم بند خِلاف قانون است، بازجویی 2 صبح خِلاف قانون است،نمی توانید مجبور کنید چشم بند را...آآآخ توهین نکنید آقا!

 

و فریادش اوج گرفت.

و صدایش با همان ادب همیشگی :

 

- نزن آقا،نه،نمی کنم،..

 

انگار که جلوی دهانش را بگیرند صدایش کم و زیاد و بریده میشد.شبیه جیغ بود آخرین بار که صدای او را شنیدیم:

 

- آآخ .شکنجه گر،نزنید،نزنید ! شکنجه گر، نه،..

 

و صدا هم دور شد ،هم ساکت.

 

فریاد حق خواهی اش درآن شرایط استقامت را به رگ همه می ریخت.مقاومتش روح دوباره مان شد.

 

 

فردا سمیرا را که به سلول ما آوردند،گفت که مهندس هم در انفرادی های نزدیک او بوده،گفت که وقتی بیتابی کرده،مهندس گفته:سمیرا خانم شما که دختر مقاومی هستید ..و سمیرا که امانش را انفرادی برده بوده ،به همراه موسوی با هم فریاد می زنند و به در سلول هایشان می کوبند ،تا زندان بان بیاید.

 

 

 

ما که اینجا نشسته ایم...اما هنوزصدای او در 209 طنین انداز است.هنوز به چشم بند اعتراض می کند و باز مودبانه قانون را فریاد می زند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:7  توسط دبیره  |