تبليغاتX
اینجا زمین است
 

خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است. خلیفه :جلاد مثله اش کن! ملعون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند!اول دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست بچپ دلاور ساوالان را نبز از تن جدا کرد.فرزند ازاده مردم به پابود٬استواربود.خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست. خلیفه  :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی؟چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن!پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگ‌تر باید. گفت:در مقابل دشمن نامرد٬مردانه بایدمرد٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت. خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است٬خلق من نمی‌پسندندکه بابک در برابرگله ء روباهان ترسی به دل راه دهد.... خلیفه از بیخ گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمدوسر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود.

 

پ.ن ۱ اسم بابک سالها برایم خوشایند بود از بس پدر این قصه را روایت میکرد...

پ.ن ۲ چند تا بابک خرمدین برای رهایی کافیست؟

پ.ن ۳ هنوز هم بابکی هست که خونش درخت آزادگی را آب دهد؟

پ.ن ۴ توضیح :من ناسیونالیست نیستم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:38  توسط دبیره  | 

http://mahmoods.blogfa.com/post-14.aspx

 

قتل های سر به مهر

یکشنبه اول آذرماه ۱۳۷۷ ساعت پنج بعد از ظهر خبری چون بمب در تهران و بلافاصله در سراسر جهان ترکید... داریوش فروهر چهره نامدار مبارزات سیاسی در پنجاه سال اخیر و رهبر حزب ملت ایران و یکی از برجسته ترین چهره های ملی و مخالف این سالها در آغاز دهه هفتاد عمر در خانه خود کشته شد. این خبر خود تکان دهنده بود چه رسد که آشکار گردید که پروانه اسکندری همسر فروهر که روزگاری دکتر مصدق در نامهای نوشته بود که " آن دو درو تخته ای هستند که خوب به هم جوش خورده اند " نیز مانند تمام نیم قرن گذشته همراه داریوش بوده و او نیز به فجیع ترین وضعی به قتل رسیده است. فروهر را با ۲۶ ضربه چاقو در طبقه پایین خانه اش کشته بودند و پروانه همسرش را دقایقی بعد - یا همان لحظات- در طبقه بالا با ۲۵ ضربه . قاتلان حرفه ای و مجهز بودند وشبی را برگزیدند که هیچ کس جز آن دو در خانه نبود و خشایار سرایدار فروهر  هم آن شب نیز بر خلاف شبهای دیگر داریوش و پروانه را تنها گذاشته بود. صبح آنروز داریوش خود به در خانه همسایه رفت که در و پنجره ساز است و از او خواست که در خانه شان را که خراب شده تعمیر کند. روز یکشنبه صبح آقای شاه حسینی دوست قدیمی فروهر ها برای دیدار و گفت و گو با داریوش در مورد موضوع شوراها به منزل آنها می رود ولی کسی دررا به روی او نمی گشاید . شاه حسینی نیز با این گمان که آندو به مسافرت رفته اند باز میگردد. بعد از ظهر همان روز ساعت پنج دکتر امامی و آقای خالقی از دوستان نزدیک فروهر به مناسبت شب ولادت امام حسین با خرید شیرینی و گل به دیدار آنها میروند. اما کسی در را به روی آنها باز نمی کند. آن دو چون به حضور فروهرها در منزل یقین داشتند یکی از بچه هایشان را از در بالا میفرستند تا از درون منزل خبری بیاورد. لحظاتی بعد پسربچه در حالی که رنگ بر چهره ندارد در را میگشاید و آنان سراسیمه داخل ساختمان میشوند وفروهر را نشسته بر صندلی پشت در اتاق مطالعه در حالیکه دهانش باز است و مقداری خون بر لباسش ریخته می بینند. مهمانان چندباری خانم فروهر را صدا میکنند. ولی چون جوابی نمی شنوند هراسان به طبقه بالا می روند ودر ناباوری جسد پروانه را در حالیکه آثار ضرب و جرح بر بدنش نمایان است می یابند.

نیازی دادستان نظامی چگونگی به قتل رسیدن فروهرها را اینچنین حکایت می کند...

" قاتلان با همراهی یک نفر از آشنایان داریوش فروهر که احتمالا جزو تشکیلات وابسته به وی بود ساعت ۹ و ۵ دقیقه شنبه شب( ۳۰ آبان) به منزل وی مراجعه کرده اند. بر اساس قرائن موقع در زدن این فرد خودش را معرفی می کند و فروهر به لحاظ آشنایی با وی لباسهایش را پوشیده و بطور رسمی می آید و در را باز میکند و وی یکی از عوامل همراه خود را بعنوان کسی که مشغول تحصیل است به فروهر معرفی می کند و فروهر اجازه ورود می دهد. در این زمان اول فروهر بعد آشنای وی و سپس نفر سوم وارد خانه میشوند ولی نفر سوم در خانه را نمی بندد. در این زمان عواملی که بیرون بودند و مباشر قتل محسوب میشوند وارد منزل می شوند و سپس وارد اتاق فروهر شده و با وی بحث سیاسی می کنند(!!!) و در این بحث اوضاع را آرام نشان می دهند(!) قاتلان از فروهر می خواهند که اجازه دهد از خانه وی فیلمبرداری کنند و به خانم فروهر نیز گفته می شود که به طبقه دوم رفته و لباس رسمی بپوشد تا از وی نیز فیلمبرداری کنند. پس از رفتن خانم فروهر به طبقه دوم قاتلان بدنبال وی رفته او را به قتل می رسانند و سپس خود مرحوم فروهر را روی صندلی نشانده و از پشت سر به وی حمله کرده و او را نیز به قتل میرسانند".

 مورد عجیبی که در گزارش آقای نیازی وجود دارد این است که چطور ورود افرادی که سرزده وارد خانه مرحوم فروهر شده اند مورد اعتراض ایشان قرار نمیگیرد و تازه با هم بحث سیاسی هم میکنند! علیرضا نوری زاده در کتابی درباره فاش شدن ماجرای قتل ها به نواری اشاره می کند که از شنود منزل فروهر بدست آمده و نسخه ای از آن توسط یک جوان در اختیار او قرار گرفته است...

" روز بعد از قتل فروهرها ماموری که در ایستگاه صفی علی شاه نوارهای پرشده را از دستگاه استراق سمع بیرون می آورد برای امتحان کردن نوارها به سر آغاز چند تا از آنها گوش میدهد. او با شنیدن نخستین فریادها با کنجکاوی بقیه نوارهای شنود دستگاه شماره ۴ متصل به کامپیوتر تفکیک کننده مرکزی گوش داده بود... این صدا را می شناخت . چند بار صاحب این صدا را دیده بود . . . خودش است حاج آقا هاشمی . . . صدا با کسی در تلفن همراهش گفت و گو می کرد. . . حاج آقا تمام شد. راحتش کردیم ولی . . . دقایقی سکوت نشانه آن است که صاحب صدا به سخنان حاج آقایی که طرف صحبت اوست گوش میکند و بعد بار دیگر اوست که می گوید... متاسفانه ناچار شدیم زنش را هم راحت کنیم . غیر از این نمی شد او فهمیده بود".

۴ آذر ماه سه روز پس از اعلام خبر قتل فروهرها از خانواده دکتر مجید شریف خبر رسید که جنازه این نویسنده و مترجم چند روزی پس از آنکه وی برای راهپیمای با لباس گرم از خانه خارج شده و دیگر باز نیامده بود پیدا شد. در میان بهت خانواده و دوستان دکتر شریف اعلام شد که او بعلت ایست قلبی در خیابان در گذشته اما در همین حال به نقل از خانواده وی گفته شد که او در ۵۱ سالگی هیچ گونه سابقه بیماری قبلی نداشته است.

هنوز بهت ناشی از قتل فروهرها و مرگ مشکوک دکتر شریف بر فضای سیاسی کشور حکمفرما بود که محمد مختاری روز ۱۲ آذر برای خرید از خانه بیرون رفت و بازنگشت. شش روز گذشت اما هیچ جا نشانی از آن شاعر و پژوهشگر آرام نبود. یکی از آنها که بسیار از ناپدید شدن مختاری بیتابی می کرد محمد جعفر پوینده عضو دیگر شورای مشورتی کانون نویسندگان بود که روز چهارشنبه بعد وقتی با فریبرز رئیس دانا درباره طرح توسعه فرهنگی بیست ساله کشور جلسه داشت نگرانی خود را بیان کرد. ساعتی بعد از این دیدار او را نیز در روز روشن در خیابان ایرانشهر ربودند. خبر ناپدید شدن او با خبر پیدا شدن جنازه محمد مختاری همزمان به گوش ها رسید و دیگر کسی منتظر نماند تا نازنین پوینده تنها فرزند این مترجم ۴۵ ساله و جامعه شناس سخت کوش لرزان و اشک ریزان اعلام دارد که پدر او را نیز مانند محمد مختاری خفه کرده اند. جنازه محمد مختاری در جنوب تهران - نزدیک پل سیمان- پیدا شد و جنازه محمد جعفر پوینده در نزدیکی شهریار کرج در کنار جاده انداخته شده بود.

سازمان قضایی نیروهای مسلح که مسول پیگیری پرونده قتل ها بود خود را فقط ملزم به بررسی این چهار قتل می نمود اما طبق بررسی های زیاد مشخص شد که قتل های زیادی از این دست رخ داده که ارتباط مستقیم با این قتل ها داشته اند. نظیر قتل زال زاده. سعیدی سیرجانی. مهندس برازنده. میر علایی. تفضلی. غفار حسینی. کشیش دیباج. کشیش میکائیلیان. پیروز دوانی. اشرف السادات برقعی. منوچهر صانعی و همسرش قیروزه کلانتری. قائم مقامی. سیامک سنجری . . .

اکبر گنجی درباره مرگ سیامک سنجری می نویسد...

" سعید امامی سیامک سنجری را با چند تن دیگر به یک خانه برد. در آنجا چند ساعتی با او گفت و گو کرد. سپس به همراهان دستور داد که او را با چاقو به قتل برسانند. سیامک سنجری به گریه افتاد و گفت طی روزهای آینده مراسم عروسی او در پیش است. سعید امامی با موبایل با شاه کلید تماس گرفت و کفت سنجری گریه می کند. عروسی اش چند روز دیگر است حتی کارت عروسی برای من و تو در جیبش آماده است. شاه کلید از آن طرف به سعید امامی فرمان داد که او را بکشد و آنها نیز با ۱۵ ضربه چاقو او را به قتل می رسانند و سپس ماشین بنز او را در یکی از دره های اطراف تهران به آتش کشیدند."

روز یکشنبه ۳۰ خرداد ۷۸ حجت الاسلام نیازی دادستان نظامی ضمن اعلام اسامی سعید امامی. مصطفی کاظمی. مهرداد عالیخانی و خسرو براتی بعنوان چهارتن از عاملان قتل های زنجیره ای سال گذشته خبر داد که سعید امامی معروف به اسلامی رئز قبل هنگام استحمام در زندان با خوردن داروی نظافت خودکشی کرده است و تلاشهای پزشکان برای نجات وی به جایی نرسیده است . . .

و این ماجرای غم انگیز قتلهای زنجیره ای بود که از نگاه حکومت جمهوری پرونده آن با مرگ مشکوک سعید امامی پایان یافت اما در در بین افکار عمومی بعد از ۸ سال همچنان راز این قتلها سر به مهر است و نتیجه تحقیق و بررسی بیشتر در مورد آنها چیزی نیست جز زندان برای محققاننی مثل اکبر گنجی و دکتر زرافشان( وکیل خانواده های قربانی) اما امران اصلی این قتلها  همچنان . . .

 

به نقل از وبلاگ حلاج

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:53  توسط دبیره  | 

 

 

نمی خواهم که دولت نهم دروغ هایش زودتر برملا شود

نمی خواهم که همه قفس ها شکسته شوند و اسیران آزاد

نمی خواهم که هیچ کس به خاطر بیان عقیده اش به سیخ و صلابه کشیده شود

نه حتی نمی خواهم که کشورم آزاد و آباد و سربلند

 به تکیه به رای ملتش گام بردارد

 دموکراسی سوسیالیستی.. اسلام مترقی...جمهوری واقعی...حقوق برابر و شهروند یکسان در برابر قانون...زن آزاد....نه نمی خواهم

 

قحطی غیرت است...غیرت می خواهم.

خانه ام آتش گرفتست/آتشی جانسوز

بسته شدن تک تک انجمن های اسلامی،تنها فصل مشترک آرمانهایمان...را ساده نشسته ایم به نظاره...ما را چه می شود در این خواب بی بازگشت...مگر نمی گفتیم که برای تشکیلاتمان خون رگهایمان کم است؟...مگر تاریخ کم نشان داده دیگران تا کجا ایستادند و ایستای تاریخ ماندند...

حکم فاجعه کمرنگ تر از حکم اعدام آغاجری است ؟که به خاطرش هر روز اعتصاب بود و اعتراض،آآآآی تحکیم تحکیم تحکیم...یتیم می مانی فردا.

غیرت می خواهم...شرف...انگیزه...بیداری.

کجاست آن دانشجو که میمیرد اما ذلت نمی پذیرد؟کجاست...

 

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنچره ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام ، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم، آی!
با شما هستم ! این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
لب کوهی
لب صحرایی
که درآنجا نفسی تازه کنم
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من به فریاد،همانند کسی
که نیازی به نفس دارد
مشت می کوبم بر در
پنچه می سایم به پنچره ها
محتاجم
من هواری را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 12:10  توسط دبیره  | 

 

 

۱-روزهای غریبی می گذرد برای من و تو و آنها...من و تو و "او" و "او"...

۲-میگوید:تا وقتی که "او" در ته ذهنم است هیچ غیری را نشاید حتی به اندیشه راه دادن.فکر میکنم تلخ و کند به اینکه آخرین بار که کسی در ته ذهنم بود را به یاد می آورم یا نه.

میگویم: من تمام پستی و بلندی ها- برای دنده در دنده افکندن -در کشاکش ساییدنهای تکراری از دست داده ام...من صاف صاف صاف ام

۳-برای تو میگویم همممممه چیز دنیایم را.رهای رها...میان این وانفسای قفس اندر قفس زندگی پر از قل و زنجیر ما...حس رهایی باید هم که از هم صحبتی استخراج شود لابد.

۴-دیروز که قفس هایم را برای او یا تو میگفتم فهمیدم که بزرگترین قفس من زن بودن است...خیلی زبونانه این روزها زیاد بر لب می آورم که کاش زن نبودم؟راستی تو ای یا او؟می دانم که عاطفه ی اینچنین ضعیف و گنگ را تا کنون نشناخته بودید.میدانم که برای او و تو نمی شود چیزی جز خانوم یوسفی اخمو و جدی انجمن بود...فهمیدی که من هم میشکنم/من هم حساسم؟من هم می رنجم؟من هم می برم؟کم می آورم؟

۵-دست نوشته های او از صبح کله ام را پر از ترکیب تو و او کرده است...نه شاید باید گفت ترکیب او و او.به من و تو چه هان؟

۶-اینجا که کار میکنم رئیسم که گفته بودم عین داروغه است هر روز برایم از انجمن های اسلامی دهه ۵۰ می گوید... ولی من نمی دانم چرا یاد رنگ سبز ارتشی و فدایی و کارگر می افتم...از بس که این داروغه شکل کارفرماست...شکل بوژوآ.

۷-از دیشب دیگر راحت می شود گفت که علی عبدی نور چشم من است....بیش از آنکه بداند!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 15:49  توسط دبیره  | 

 

 

 

حال همه ما خوب است

 

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

 

كه مردم به آن شادماني بس سبب مي گويند

 

با اين همه،عمري اگر باقي بود،طوري از كنار زندگي مي گذرم

 

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد

 

ونه اين دل ناماندگار

 

                       بي درمان...

 

 

 

 

 

 

نه ري را جان!

 

نامه ام بايد ساده باشد

 

بي حرفي از ابهام و آينه!

 

از نو برايت مي نويسم:

 

حال همه ما خوب است اما...تو باور نكن!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:28  توسط دبیره  | 

 

 

روزگاري كه بي تو مي گذرد

 

گرچه با ياد توست

                     خاطره هاش

 

آروزو باز مي زند فرياد

 

                   در كنار تو مي گذشت،

                                              اي كاش...

 

 

 

 

 

سعيد حبيبي عزيز،ما را در غمت شريك بدان.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:18  توسط دبیره  |