تبليغاتX
اینجا زمین است

 

 

 

 

 

اینجا کار می کنم ، پشت این میز ،این میز که امروز جوشان شده است،هر روز، می فروشم ساعتها و روزها ی شباب را به چرک کف دست، مفت و بی بها،پشت همین میز،این میز که امروز جوشان شده است…

من همه روزها و شب ها ،یا ها و خاطره ها را گذاشته ام پاک ،تا با همه قدمتم به تو نگاه کنم،نصیحتم می کنی  که از درس می افتی...از درسم می افتم،تحصیلکرده بودن را آرزویی می کنم و بر گردن می آویزم، دانشگاه را که رد کرده ام می شود اول خ کارگر پیاده شد و بقیه راه را باید پا برهنه رفت ، زمین حتی وسط یلدا ترین نیمه شب تاریخ هم داغ است اینجا،داغ و سوزان،کفشهایم را به عمد در تاکسی جا گذاشته ام ،کفشهایم می رود تا آزادی.

اینجا کار می کنم پشت این میز،زیر دست داروغه،داروغه امروز دست که دراز می کند روی میزم دستش می چسبد و حل می شود در گدازه ی آتشین وسرخ شناور روی میز،ذوب قلب هزاران از درس افتاده ی از اصل نیفتاده،از کار مانده ی بی بار نمانده، که سالیان سال است زیر و زیرتر می گدازند و تازه امروز نمی دانم به واسطه کدامین دمل سرباز نکرده ام روی میز من ،آنجا که کار می کنم،از همان پایین سر باز می کند و می جوشد و بالا می زند،روی میز من که امروز جوشان شده است،میز نمی سوزد،نمی دانستم این چنین جنسی می سازند این میز ها را،تو می گویی همه جای این شهر شلوغ از خزانه تا خود دربند در تک تک کوچه ها می فروشندش. دست داروغه از بیخ ذوب می شود و صدای فیسس…و لحظه ای بخار... دست من بی تماس با گدازه ی غلطانِ خونین رنگ، شعله می گیرد،دستانم را گره کردم و دور از میز روی سینه می فشارم،شعله اش قلبم را نمی سوزاند،که قلب من روزهاست در سینه نیست*، چشمان ام بی نگاه گُر می گیرد…گر که میگیرد،معلوم نیست طبق کدام بی قانونی ابدی ،عوض کور شدنِ بیشتر نشانم می دهد،در هر پانیه صدها هزار،نه ،هزاران هزار، میز وآچار،میز و روغن،میز و داس،میز و مشت،خونین ،آتشین و داغ،روی شبکیه چشمانم نقش می بندد**، داروغه را میبینم که دارد باز دست در می آورد، و پیشبند، پیشبند کاوه آهنگر، این بار از چرم سرخ، نمی دانم در کدام صفحه شاهنامه رنگش عوض شده، داروغه دیگر روی میز من دست دراز نمی کند،میز غَل می زند، کند و سنگین، از میان گدازه ها، اما هیچ روی زمین نمی چکد…از بالا به میانش خیره می مانم،با همان شبکیه می بینم که میز عمیق تر از سطح زمین شده، دست هزار داروغه در آن حل شدنی است، چشمانم را می کشاند تا پایین  آنجا که بردگی را سهم ابناء بشرمی کنند ،از همانجا سر بر زده و بالا می آید و از دمل کهنه میزمن بیرون می زند.

دستانم را که به دستت می دهم و نگاهم را که به نگاهت می سپارم،می گویی که به میز دیگر نمی شود دست زد باید که دل درونش انداخت،و چشمانم را دیگر نمی شود درمان کرد، و دستانم را خنکای شورشی شفا بخش خواهد بود …

دستت را محکم تر می گیرم ،صدای مارش می آید و کوبیدن پای بردگان ،صدای چکمه بر خاک من … می دانم که برای چنین غرشی خون دل باید خورد.

 

 

*من دل داده ام،همان روز که از جور ازدواج به بهای آزادی، خسته روی زمین تو دراز کشیدم و از جدایی گفتم،همانجا که چشمان دلم را بستم و پایش را زنجیر کردم  …به پناه تو اسیر.

**راستی…شبکیه چه رنگی است؟

 

 

پی نوشت: امروز باز یوم الله شد.نپرس که یوم کدام الله نمی دانم کدام.کاش می شد فهمید حماسه آفریدن می شود اضافه کردن چند رای به مجموع ارای جمع شده،اگر چه بشود فردای انتخابات دیگر گوینده اخبار جور دیگری سخن می راند؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 9:54  توسط دبیره  | 

 

خواهر زاده ی ۱۲ ساله من هر روز صبح با لباس نظامی مدرسه می رود چون هفته بسیج است.

و من گرچه یاد چریک ها می افتم و گر چه همیشه لباس جنگ را دوست داشته ام...به جانش غُر می زنم!

که هفته بسیج است!

خوشبختانه تلویزیون نمی بینم که چهره ی پلیدی ها را زورکی با یک چفیه سر هم بکند و به بهانه هفته بسیج به پاکی و شجاعت بسیجی جنگ آویزان کند و هی به خورد ملت بدهد. لجن که خورشید نمی شود وقتی عکس آفتاب رویش بدرخشد.

هی با خودم کلنجار می روم که مهرداد بذرپاش اسمش همان چیزی است که از بچگی روی سنگ قبر برادرم خوانده ام...بسیجی! 

گفته بودم برای ترور واژه ها باید مرثیه خواند...بسیج و بسیجی واژه نبود مفهوم فرهنگی بود و ترور شد.

برای اثبات کافی است ببینید وقتی واژه ی بسیجی را می شنوید یاد چه می افتید؟

 باتوم/ تریبون شکسته/ریش/ کوی دانشگاه/ تدفین شهداء/مهدیه/آقا؟

یا

همت/باکری/دشتی/...مردانگی/آزادگی؟

صیانت دیگر ممکن نیست.

باز به خواهر زاده ام برای پوشیدن لباس غُر می زنم آخ که هفته بسیج دست دزدان واژه اسیر است.

 

 

 

 

 

 

(از کورش علیانی به مناسبت هفته بسیج:
من به محمد ابراهيم همت می‌گويم بسيجی. كه تمام زندگيش را، روز به روز و نه يك‌باره گذاشت پای اين كه زباله‌ای مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نم‌نم عرق بخورد و ام كلثوم گوش كند و رقص عربی دخترهای ايرانی را تماشا كند.
من به محمد بروجردی می‌گويم بسيجی. كه درست آن وقت كه در كردستان هر كس اول اسلحه می‌كشيد و با تمام كينه می‌زد و بعد نگاه می‌كرد ببيند كه را زده است، آن قدر ايستاد و به مردم خدمت كرد كه شد مسيح كردستان.
من به امير رفيعی می‌گويم بسيجی. كه وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می‌مانم و تا گلوله داشته باشم زمين‌گيرشان می‌كنم. با دو پايی كه از شدت زخم گلوله و تركش مثل دو زائده ازش آويزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی‌ها جلو بيايند.
من به رضا دشتی می‌گويم بسيجی. كه وقتی از شناسايی خرمشهر در اشغال برمی‌گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن يك ساعتی را كه زنده بود يك آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بكشند.
من به حسن باقری می‌گويم بسيجی كه با آن صورت بچه‌وارش كه هنوز موهايش پانصدتا نشده بود، بارها اشك ژنرال ماهرعبدالرشيد را درآورد و استراتژی «زيرپيراهن سفيد بر سر دست» را به تمام لشكرهای عراقی و حتا نيروهای ويژه‌ی عراق آموخت.
من به برادران باكری می‌گويم بسيجی. كه با اين كه می‌دانستند حتا جنازه‌شان هم برنخواهد گشت رفتند و جايی كه هيچ كس جراتش را نداشت جنگيدند تا مجنون به دست ديوانه‌های بعثی نيفتد.

من به بيژن گرد می‌گويم بسيجی. كه وقتی يانكی‌های قلدر مثل قداره‌بندها با منطق «ما ناو داريم پس هستيم» ريختند توی خليجی كه ما حالا بوق فارس بودنش را می‌زنيم، با چهار تا قايق زه‌وار دررفته و چهار قبضه آرپی‌جی و دو مثقال ايمان چونان به ستوه آوردشان كه هر اسير ايرانی‌ای را می‌گرفتند، می‌بردندش توی حمام، لختش می‌كردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتين و قنداق تفنگ و حتا قيچی می‌زدندش كه فقط به اين سوال جواب بدهد «بيژن گرد كجا است؟»
اين‌ها برای من الگوهای بسيجی اند. که اگر بگردی حتا يک عکسشان را هم روی شبکه پيدا نمی‌کنی. اما اين روزها دش‌منان بسيج و دوستان بعد از جنگ بسيج يك الگوی ديگر از بسيج نشانمان می‌دهند. مرد جوان كوتاه قد چاق. كه گردن ندارد و ميان كتف و پس كله‌اش لايه لايه گوشت روی هم ورم كرده. آی‌كيو حدود بيست. دست چپش را روی دو چشمش می‌گذارد و داد می‌زند «سحزخيز مدينه كی می‌آيی؟» و بعد با كف دست می‌كوبد به پيشانيش و می‌گويد «هَع. هَعهَعهَع.» يعنی «من دارم گريه می‌كنم» اما دريغ از يك قطره اشك. روی ديوارها با خط زشت و غلط املايی شعارهای به قول خودش ارزشی می‌نويسد. عاشق اسلحه و دست‌بند و چوب و بی‌سيم و گاز اشك‌آور نيست، بل‌كه می‌پرستدشان. همه‌ی مردم را دشمن می‌بيند. در عين حال به همه می‌گويد «حاضی» منظورش هم «حاجی» است. هفته‌ی بسيج كه می‌رسد می‌دهد يك پارچه‌ی بزرگ بنويسند «هفته بسيج بر دلاورمردان بسيجی مباركباد.» و می‌زند بالای پایگاه بسيج محله‌شان و تا سه ماه بعد هم برش نمی‌دارد. اگر در مورد مسائل ارزشی غيرتی شود ديگر شمر هم جلودارش نيست و تا دست كم يك شكم سير فحش ناموس ندهد آرام نمی‌شود. من به اين موجود نمی‌گويم بسيجی. حتا اگر در تيراژ يك ميليارد و نيم تكثيرش كنند و در همه‌ی پایگاه‌های بسيج بچپانندش. من دست بالا به اين می‌گويم دزد و معتقدام بايد بزنند پس كله‌اش و هر چه را دزديده ازش پس بگيرند. يكيش هم همين نام بسيجی است.
همت و هر كه مانند همت و دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نيازی به تبريك من ندارد. زندگی اين‌ها برای من سراسر بركت است. خنده‌دار است بگويم مباركشان باشد. اين موجود دوم هم هيچ نسبتی با بسيج و بسيجی ندارد كه من بخواهم به او تبريك بگويم. اما به مردم شايد بتوان تبريك گفت. های مردم! با احتياط و با در نظر گرفتن اين‌ها كه گفتم عرض می‌كنم؛ هفته‌ی بسيج مباركتان باشد.)

 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:35  توسط دبیره  |