تبليغاتX
اینجا زمین است

 

 

 

مارکی ویلفردو داماسکو پارتو، یک جامعه شناس ایتالیایی نه چندان مقبول و محبوب متوسط القامه است! من هم یک دو هفته ایست که سر و کارم به ایشان افتاده است.این پارتو از آن جامعه شناس هایی است که اول مهندس بوده و مثل همه فنی خوانده های دیگر کمی مشکلات اثبات گرایی افراطی دارد...و البته سخنش به دل فنی خوانده ای مثل من می نشیند { به طور معمول اینجوری است که هر کس و هر چیز به دل من می نشیند با عدم استقبال عموم مواجه می شود.دفعه اولم نیست!}

پارتو معتقد است نوع بشر موجودی است پر از کنش های غیر عقلانی، منظورش هم این است که آدمها یا هدفشان غیر منطقی است و یا ابزاری که برای هدف انتخاب می کنند غیر منطقی است تازه توقع دارند کارشان هم عقلانی بوده باشد.

ضمنا این آقا از آنهایی است که بین منفعت جمع و منفعت فرد تمایز قائل است و معتقد است که تمایزی که میان فایده کلی و جزئی جامعه وجود دارد، معمولا از سوی طبقه حاکم و به منظورهای ترفند آمیز لوث می شوند.یعنی چه؟یعنی وانمود می کنند افراد و توده ها همان میزان از جامعه سود میبرند که خودشان.طبقه حاکم تلاش می کند بیشترین فایده کلی اجتماع را با بیشترین فایده جزئی آن مشتبه کند و به توده ها القا کند که فایده غیر مستقیمی وجود دارد که اگر به درستی در نظر بگیرید، در نهایت می توانید از ایثارتان بهره مند شوید...در چنین مواردی واقعیت این است که انگیزه غیر منطقی می تواند طبقات پایین را وادارد تا بیشترین فایده فردی شان را نادیده بگیرند و برای بیشترین فایده کلی اجتماع(که سود طبقه حاکم است و این طور حالیشان کردند که سود اجتماع است) کار کنند.

با این حرفها به مناقشه هسته ای خودمان که برگردیم ،مثلا اگر تحریمی رخ بدهد، توده ها و فایده شخصی شان به شدت تحت خطر قرار می گیرد.اما توده ها فعلا چه می کنند؟شعار می دهند که انرژی هسته ای حق مسلمشان است.چرا؟چون حاکمیت با کمک ابزارهای رسانه ای اش خیلی معمول وظیفه دارد تلاش کند منافعش را منافع غیر مستقیم جمع نشان دهد و با همین ابزار توده را برای هر ایثارگری آماده نگه دارد.

حالا اگر سوال شود که "کی گفته منافع طبقه حاکم در انرژی هسته ایست و منافع جمع نیست؟" دو فرض را پی میگیریم.

الف: حاکمیت در پی دست یابی به تسلیحات اتمی است،

در این صورت مسئله حل است،چون در جامعه شناسی نیروهای نظامی اعم از لشگریان و تسلیحات چون در جهت اقتدار حاکمین عمل می کنند کاربردشان حفظ منافع طبقه حاکم است.{دفاع از کیان مملکت و اینها هم همان کیان قدرت است}

ب: نه خیر! ما برایمان افت کلاس دارد،حالا که همه دنیا نیروگاه اتمی را بی خیال شده اند و دارند روی پروژه های جوش هسته ای سرمایه گذاری میکنند،30 سال دستمان بند یک بوشهر مانده باشد! و اصلا به کسی چه مربوط که ما چقدر هزینه مالی و سیاسی می دهیم که معادل یک نیروگاه سوختی ساده برق وارد شبکه مان کنیم؟ اینجا باز دو حالت داریم.

ب1:این افت کلاس به بهای تضعیف پایه های طبقه حاکم در سیاست بین الملل و یا میان مردم می شود،یعنی منافع  و اقتدار حاکمیت به خطر می افتد،پس پافشاریشان سر مسئله هسته ای منطقی است.و پارتو هم قبول دارد.

ب2: سیاستمداران ما جمیعا به دلیل ته نشست های غیر عقلانی و احساسی در روانیاتشان ،حتی بدون اینکه منافعشان در گیر باشد دارند کنش غیر منطقی می کنند و بر سر مسئله هزینه می دهند.

 

نمی دانم چرا اغلب ماها حسمان هدایتمان می کند که حالت آخر صحیح است*اما از نظر پارتو تقریبا این حالت منتفی است.چون باید بپذیریم که این کار (استفاده از ابزار غیر منطقی برای رسیدن به هدف منطقی) اگر نه کنش دیوانگان ،که کنش نخبگان جامعه هم نیست.پارتو سیاستمداران را در اکثریتی از نخبگان جامعه می داند که فقط کمی قبل از رخداد انقلاب ها می شود از نخبه بودنشان صرف نظر کرد**و نخبه این کارها را نمی کند....واقعا هم همینطور است حالا به آن یکی دو نفر نگاه نکنید،طبقه حاکم اگر نخبه نبود که 27 سال دوام نمی آورد.

 

اینجاست که نظر پارتو در مورد منافع جمع و لوث شدن منافع فرد اثبات می شود.منافع طبقه حاکم می تواند از اثر گذاری روی توده ها،انسجام دادن به آنها در جهت فرمنبرداری بیشتر از حاکمیت، یا تعرضات خارجی،تا حفظ اقتدار حاکمیت در عرصه بین المللی با در اختیار داشتن تسلیحات کشتار جمعی گسترده باشد.به هر نحو نباید  این رفتار را کتره ای و باری به هر جهت حساب کرد.

 

*طبق نظر پارتو ما پر از کنش های غیر عقلانی هستیم مثلا همین هم یکی اش است.

**چون انقلاب از نظر پارتو زمانی رخ می دهد که گردش نخبگان در حاکمیت متوقف بماند و حاکمیت دچار جمود و نا لایقی ناشی از فقدان نخبه بشود.در آن صورت انقلاب باز نخبگان را به حاکمیت برمیگرداند و توازن جامعه برقرار می شود.

 

پ ن 1 من عجب محبوبیتی دارم و خودم بی خبرم،آمدم پست جدیدم را بگذارم به 20 کامنت مواجه شدم که اکثرشان  نوازش بنده است!

پ ن 2 آخر پست نه اینکه پی نوشتی در مورد مطالعات اسلامی است،منتظر ثبت عکس العمل رفیقی بودم ،ثبت شد نتیجه جالب بود!

پ ن 3: من یک سری زن نوشت دارم که می گذارم روی وبلاگ، دوستان هم چون مثل من متوهم اند ،با مسائل شخصی من در هم می آمیزند و نصیحت می کنند بیا و ببین،برای رفع شبهه یک پست دو سه خطی از شادی گذاشتم که آقا جون اونی که نوشتم زن نوشت بود و شایعات  و نصایح زندگی شخصی من تمام شود، دیدیم نه مثل اینکه بدتر شد! خلاصه من مشکلی ندارم .

پ ن 3: بعضی کامنت های بی امضاء مثل دیدن فیلم فقر و فحشاست، اصلا لازم نیست امضای دهنمکی را آخرش ببینی ،خط به خطش اثری از هنرمند هست.با احترام به هنرمند بعضی ها را پاک خواهم کرد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10:28  توسط دبیره  | 

 

 

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

تفنگم بر دوش سرم بالا نگاهم افق را از جا می کند...پیش می روم شاد و سربلند...

و باز می گویم شاد باش و سربلند رفیق

                                         ما همه چیز برای فتح آسمان و برای ریختن خون آسمانیان به زمین داریم.

 

در این دنیا که زلزله دارد.ترافیک دارد کنکور دارد احمدی نژاد دارد...و زنانی که می شود جای نمره بیست آنها را خواست....من چرا شادی نداشته باشم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:38  توسط دبیره  | 

 

 

نه اینکه شما را عیبی باشد که مرا تاب اینجا نیست...مرا نه یارای ماندن است و نه عزلت می دانم و نه به غربت راهم می دهند.

مباد که فکر کنید مردان قبیله در قتلم سهیمند که گرچه از روز نخست مشغول ساییدن شاخه های خردم بوده اند تا کنون..که نه هوای رشدی در سرم بماند و نه سودای درخششی...که دلیل حیات من است.

مباد که فکر کنی تو را نداشتن تاب از توانم برید ، حیات میان این زاغه های سیاه یادم داده بود که سایه ها ظهر که می شود از سرم کوتاه می شوند و شب که بیاید نابودند، اما گله دارم...حال که نیستم که عیبم کنید که گله گذاری شایسته زن شوریده بخت زاغه نشین نیست..میگویم گله دارم، از تو سایه نیمروزی و از تمام مردان قبیله که فریاد ادعاشان عالم را کر کرد که می خواهند زیر نحیف بازوانم را پایه باشند،گله دارم که آن روز را به امروز کشاندید...گله دارم که به چوب پوسیده ای عصای موریانه دیده به قدمت تاریخ زن راضی ام کردید که از پا در نیایم و افتادن را...خلاص شدن از این سایه های شوم ابدی را و این زاغه های سیاه را از من دریغ کردید...حس دروغین فایده داشتن ام دادید که به ازایش ته مانده هستی ام را میانتان قسمت کنم...کوردل راهزنان دل

تو شکوه نداری از نبودنم که گفته بودم زارت بکشم...گفته بودم دورم را سه ردیف سیم خاردار چرخوانده ام ببینم حماقتت را اندازه می شود یا باز دست میازی بر این ناتوان زخم خورده ی رنجور...و دست یازیدی و از ریشه ایم که نالیدم...از خشکی و سختی و نفهمی شان ...ایستادن را برایت گفتم که خاطره شده بود و خاطره ی نه من،که از بدو خلقت پایم را اسیر همین ریشه ها کردند ،من از شاهنامه ای که رزم زنان بود،از اساطیر فردا خاطره ساخته بودم برای خشک نشدن ذهنم ...برایت که خواندم ،خواستی پاهایم شوی به آسمان نگاه کردی هنوز تا شب راه است...از ریشه برون آمدم و در کذب سایه ای دروغ اسیر ...گله ام اینجاست،چرا نگذاشتی همان روز تمامش کنم؟خیال کردی بیشتر از من تاب تحمل داری؟منی که لولیدن میان این زاغه های کثیف را 23 سال مشق کرده ام؟منی که رنجیدن از ریشه ها آواز روزگارم است؟ گله ام اینجاست که تو باعث شدی پتیاره ی دهر خیال کند عمر 23 ساله ام را به 23 و نیم رسانده، برایش آمار دوام در زندانش مهم است...اعتبارش می دهد، گله ام ازتو همین است سایه ی نیمروزی.

آی مردان قبیله،تمام ÷دران و برادران من و ما، بیایید که این مزرعه بی بذرِ حصار پاره، از املاکتان پاک شد،مگر نه اینکه پر ز سنگ بود و بذری نمی گرفت؟ مگر نه اینکه بارها فروختیدش و پس فرستادنش؟ مگر نه اینکه زمینش می لرزید وهر روز حصار وچیمه اش می ریخت؟ من این لم یزرع ،یکباره فرو می روم به آب...آی قبیله بر سوگ بنشی که خاکت کم شد که سندم دیگر نمایانگر مکنتتان نیست...آی مردان قبیله،همه برادران و پدران من و ما،نفرین بر شما و حکوتتان بر این زاغه های سیاه ،که آن پتیاره قمتتان قرار داد...نفرین بر من و ریشه هایم حال که می سوزم و ریشه ها می مانند...

نه اینکه شما را عیبی باشد،پدر،برادرو سایه های دیرپا،که مرا نه یارای ماندن است و نه عزلت می دانم و نه به غربت راهم می دهند.

 

امضاء زن

 

پی نوشت:

۱-همیشه گفته ام که مطالعات اسلامی برای هر منتفدی که در این جامعه نفس میکشد لازم است.خوشحالم که بخشی از عمرم به خواندن اسلام و فلسفه اش گذشت...و کاش جو آن حوزه علمیه بانوان کمی بیشتر پذیرای من می بود.

۲-بشنوید از زبان یک راست قابل احترام.در مورد دفن شهدا و مهرداد بذرپاش.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 19:18  توسط دبیره  | 

 

 

 

 

 

I'm standing in the station,
I am waiting for a train,
To take me to the border,
And my loved one far away;
I watched a bunch of soldiers heading for the war,
I could hardly even bear to see them go;

Rolling through the countryside,
Tears are in my eyes,
We're coming to the borderline,
I'm ready with my lies,
And in the early morning rain, I see her there,
And I know I'll have to say goodbye again;

And it's breaking my heart, I know what I must do,
I hear my country call me, but I want to be with you,
I'm talking my side, one of use will lose,
Don't let go, I want to know
That you will wait for me until the day,
There's no borderline, no borderline;

Walking past the border guards,
Reaching for her hand,
Showing no emotion,
I want to break into a run,
But these are only boys, and I will never know
How men can see the wisdom in a war...

And it's breaking my heart, I know what I must do,
I hear my country call me, but I want to be with you,
I'm taking my side, one of us will lose,
Don't let go, I want to know
That you will wait for me until the day,
There's no borderline, no borderline,

No borderline, no borderline

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:41  توسط دبیره  | 

از دو جا پاس رسید به من امیر راعی فرد و نیوشا عزیز...اما مال من کمی طولانیست:

 

۱-من به یخ و بستنی یخی اعتیاد دارم،عادت کتاب خواندنم و یا عمیق فکر کردنم با یک بستنی یخی کاله همراه است یا با یک لیوان پر از یخ خرد شده...قیافه من را متصور شوید با یک بستنی یخی در دست و خیره به مانیتور در حال خواندن مقاله!رکوردم هم 11 بستنی یخی در یک روز است.

 

۲-نیما جان متاسفم که بگم ،من یکی دوبار مسیج های موبایلتو خوندم ...می دونم خیلی کار زشتیه و می دونم که نباید به مامانت میگفتم که تو ستاره رو دوست داری و اونم محلت نمی زاره.می دونی آخه من وقتایی که مامانت نیست یه جورایی ولی تو محسوب میشم...یه ولی فضول و بی جنبه.

 

۳-بابک جان،شرمنده ام که بگویم...من همیشه پشت سرت تو را جلبک صدا می زدم.آره آره میدانم که که تو نامزدم بودی...ولی به اینکه تو یادت بود مسعود بچه گی هایمان من را عوض عاطفه، آفتابه صدا می کرد در،هر چیزی را که نباید به رویم می آوردی.

 

۴-دبیران محترم کلاس سوم ریاضی دبیرستان مهرنامی متاسفم که بگم من اون سوزن ته گرد ها رو تی گچ می کردم و شما یهو وسط نوشتن انگشتتان سوراخ می شد و گچ قرمز.

 

۵-من در سه چهار سالگی دزد بودم یعنی به دلیل علاقه به بستنی و کشف چگونگی خرید با پول، بارها ازکمد پدر پول به صوت مشتی برداشتم و همشو یا گم کردم یا از زیر بلیزم می ریخت توی کوچه یا بستنی می شد،تصور کنید منو با سه تا بستی در دست که نمی دونم از کدوم لیس بزنم و پولایی که مچاله کردم زیر بلیزم و هی میریزن وسط کوچه...البته یه بار که لو رفتم دیگه به بقال سرکوچه سپردن به من هیچی نفروشه.

 

 

 

 

دو پیشنهاد برای ادامه بازی دارم اول اینکه توپ را بندازیم تو اون زمین و پاس بعدی را بفرستیم برای دوستان وبلاگ نویس اصولگرا و دوم از ابراهیم نبوی عزیز بخواهیم از زبان شخصیت های سیاسی عزیز و خنده دارمان بازی را ادامه بدهد....! دارم به ۵ نفرم دقیق فکر میکنم.

 

 .................

 

فکرهایم تمام شد از اینها خواهش میکنم بازی را ادامه بدهند...بی صبرانه چشم براهشان هستم:

۱- کورش علیانی

۲- مجتبی حاجی قاسمی

۳- محمد جلال

۴- شروین قلیزاده

۵- پروانه وحید منش

 

 *********************************************

دوستی هم هست که بسیار دوست داشتم به بازی دعوتش کنم اما کمی مردد بودم که نکند از بازی ما زیاد خوشش نیاید و از دعوت دوستان معذور بماند.

اما الان تحت هر هزینه ای قویا می خواهم دعوتش کنم ! آقای حبیبی بفرمائین بازی! منتظرم...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:46  توسط دبیره  |