باید که شاعر شوم
شاید بشود از میان این همه زخم شعر هایی جست از خون و خون دل که خوشایند دیگران باشد.
شاید شاعر شوم
آن وقت هرزگی سیاه روح هزار پاره ام را می شود به شعری سپید بدل کرد که دخترکان نو بالغ پانزده ساله را شاید به زمزمه.
باید که شاعر شوم
بیست و چهار سال گذشت و بیست و چهار هزار خورشید به کام جهنم سوزان بی آب دنیا رفته است،حالا باید که بیست و چهار قصیده سرود از صلبیت جفت گیری زمینم با گیاه.از آب.از گناه.
باید که شاعر شوم
تا ترجمانی بجویم برای توهم حقیقت سبز پریده رنگ دانشی سرخ که حقانیتش هم به چشم همگان جز من، سبز بود.
شاید که شاعر شوم
آن وقت ورقم که می زنید نمی سوزاندتان؛ حقیقت تلخ مقوایی پوشش یک زن آهار زده،لبخندی می زنید و سری تکان می دهید نفسی راحت می کشید که شعر است..چه شعر زیبایی
باید که شاعر می بودم
از همان روز نخست،قبل از اینکه عادت ساییدن و دل کندن ،دل بردن و جنگیدن با اوهام، او را از یادم ببرد.
شاعر باید شوم
شاید که وسعت هزار پاره ی نا گنجیدنی ، برنتابیدنی،عصیانی زمینم را بشود به دیوانی خلاصه کرد،اجمال زیبایی از تفسیر بی تاب تلخ مونث عاطفه.
اگر شاعر نشده رخت بربستم از این همه،این همه رنگارنگ لذائذ دنیای بهار ی زیبایتان، شما را به بی پردگی بیهوده ی نامرئی حضور بی رنگم میانتان،شما را به زمان زندان زبان،شما شعرم کنید.
شاعر اگر که نشدم،شعری باشم،زمزمه ی دل هرز رفته ی تباهی در تاریکی،یا نغمه ی هوسرانی برهنه نیمه شب،یا اسیری پشت میله هایی موازی...
همیشه پیش از اینکه فکر کنی اتفاق می افتد.