تبليغاتX
اینجا زمین است
 

سلام

وبا این کلمه آشنایی تو با من آغاز شد

هر چند مفهوم کلام در گذر این ارتباط از مقیاس فاخر کلمات مکتوب میگذشت

وتو گفتی

که مرا از مکتوبات و سخنان با فاصله ام دوست داری

ومن

تورا

به خاطر خودت

وفقط به خاطر وجود خودت

که معنا بخش وجودم شده است.

حال آغاز میکنم

نوشتن را

تاشاید برگنبد دوار بماند به یادگار

این فصل دوستی و

این آغاز آرامش یک بی قراری ....

گله می کردی که نشده یک بار پستی هم برای تو بنویسم...یادت هست؟

می گفتی که خداحافظی از الان نباید کرد...می گفتی که می ترسم ری را...

این هم ازپست وبلاگ برای تو! کاش هیچ وقت لازم نمی شد.... یادت باشد که خودت بی  خداحافظی رفته ای. حالا من -بیش تر از تو -مانده ام تا نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی سامان- با اینکه می ترسم ری را...

کاش اقلا روز آخر را به گریه حرام نمی کردیم. گریه برای نبودن من؟ کاش قامتت -تکیده و خسته- آخرین تصویر ذهنم از تو نمی ماند.کاش فرصتی مانده بود برای خداحافظی. حبیب کجایی؟...درد سینه ات چه طور است؟ قرص هایت جا مانده است...

بهار تو کجایی؟ این بار از بازجویی که برگردی من درسلول نیستم تا فقط نا امیدت کنم. این بار وقتی برگردی خانه دیگر من... همه تنهاییم بهار.

 

تحکیم و ادوار خانه ماست. خانواده مان را آزاد کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:53  توسط دبیره  |