تبليغاتX
اینجا زمین است


فراموش کردن کسی که آرزویت است مثل به خاطر آوردن کسی هست که هرگز نمیشناسیش.

رونوشت: علی و علی 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:52  توسط دبیره  | 



دیروز برای گروه ما یه کاندیدای پی اچ دی اومده بود. به اصطلاح مصاحبه و این برنامه ها. طرف مال ترکیه است . تکنیکال میدل ایست یونیورسیتی آنکارا
می گفت دانشگاه با اینکه 95 درصد دانشجویانش ترکند زبانش انگلیسی است و استاد به انگلیسی صحبت می کنه. برا من ایرانی حتی استاد آلمانی ام کمی ثقیل اومد. استادم پرسید آخه چه لزومی داره وقتی همه هم زبانند به زبان دیگه درس بدن. می تونه تکست بوک انگلیسی باشه حتی امتحان اما چرا مثلا باید باهم انگلیسی صحبت کنید.
دوست ترکمون گفت که زبان دنیا انگلیسی است و حرفهای نا مربوط و بی سر و تهی زد. اما نکته اینجاش بود که گفت بالاخره دانشجویان خاورمیانه به ترکیه به عنوان اروپای خاورمیانه نگاه می کنن و همه جزء ارزوهای پیشرفت تحصیلی شون تحصیل در مراکز علمی ترکیه است و انگلیسی زبان بودن دانشگاه ما این امکان رو براشون فراهم کرده!! من که سخت به آقا خیره شده بودم و سعی ام رو کردم اما نشد ! با شنیدن "اروپای تکنولوژیکی خاورمیانه" دیگه زدم زیر خنده و متوجه شدم چند ثانیه ای بوده که همه به من نگاه می کردن و منتظر عکس العمل من بودن. آقای ترک تا همه رو خندان و نگران به سوی من دید یهو گفت البته من نمی دونم این خانوم مال کجا اند. و به نحو جالبه به رنگ موهام اشاره کرد! منم با یه قیافه ی حق به جانبی که جدی شده بود گفتم من خاورمیانه ای ام. من اهل اسرائیلم.!
آقای ترک گندای قبلیشم بد تر کرد بدین ترتیب که یک کم هول کرد و گفت البته ما کاری نداریم ما با همه همسایگان دوستیم :)) و تحلیل ..
دوباره مجبور شدم بپرم وسط تحلیل های اجتماعی سیاسی اش و بگم. شوخی بود .من ایرانی هستم. بعد از اون دیگه حرفی از دانشگاهش نزد. هیچی. نمی دونم چرا!
استادم بعد از جلسه پرسید نفهمیدم چرا اول گفتی اسرائیلی هستی. گفتم این جمله رو که به یک خاورمیانه ای تحویل بدی از واکنشش خیلی چیزها می تونی بفهمی. به شوخی گفت نکنه منتظر بودی جلسه رو ترک کنه؟ خندیدم. گفت هممون دیدیم امتحانتو قبول نشد طرف.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 22:43  توسط دبیره  | 

احساس دوگانه ایست .آمیخته ای از عشق و نفرت وقتی یک نفری جلویت سبز می شود که خود خود خودت است .شبیه حسی که به مادرت داری. از خودت اگر ناراضی ای از او شاکی تری . انگار چون خودت را پیدا کردی که بایستاد جلویت و حالا راحت می توانی سرش داد بزنی.دیگر لازم نیست در خلوت از دستش بسوزی و اشک پناهت شود. می شود ایستاد و فحشش داد!
از ان سو نه تویی. خود خود خودت . نمی شود نخواهی اش. سالها عرقش را ریخته ای. زحمتش را کشیده ای. ساختی اش. درد کشیدی زخم خوردی آب و آتش ها گذراندی تا همینش کرده ای که جلویت ایستاد...قبول که خودت نیست اما این نوع جانور که تویی و اوست را می فهمی از چه سیاهچاله هایی دنیا درشان می آورد. نه اینکه ترحمت برایش زبانه بکشد و دلت را بسوزاند. نه! محبت از زحمت و تلاش سالهاست. می خواهی اش همانقدر که خودت را می ستایی...حتی آمیخته با ناسزا و تحقیر...
فکر کن این وسط که می خواهی خودت را هم بندازی دور و بر این محبت ناشی از زخم ها هم برای همیشه سرپوش سکوت بسازی. یکهو هیولای تو در هیبت دیگری جلویت سبز می شود . نکته اش اینجاست که وقتی -این تو -دیگریست تنها بخش دوم احساست به خودت را فعال می کند. بدون اینکه بفهمی چرا .دوستش می داری. همه ی محبتی که عمری از خودت دریغ کرده اند را لایق او می دانی ...و تو دریغ نمی کنی.
عاشقش می شوی
یکهو
آن آینه که وجود معشوق به تو نشانش می داد و تو را از سر خود شیفتگی به ستایش او وا میداشت.دیگر تصویر نیست. خود توست. تمام قد. آینه نیست که خودت را ببینی. یک توی دیگر زیست است. یک توی مستقل اما تو
به خودت بد و بیراه می گویی که من که از خود شاکی ام. عشقم به این همزادم چیست؟ نمی فهمی فقط نرم و باریک و داغ دوستش داری...
به تو که می گوید ثابت کن حرفت را..چه داری بگویی؟ مرا گریزی نیست از ابراز همه محبت هایی که لایقش بودم به تویی که منی...عهدی است کهنه با خودم...هر بار که زخمم دادند مشق کردم که من نکنم...
مرا گریزی نیست از پرستش...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:23  توسط دبیره  | 


اوباما هم برد . اینجا همه خوشحالند...فکر کنم بیشتر مردم دنیا خوشحال باشند.
یاد پدر بزرگی افتادم. می گفت روزی که برای اولین بار رفته آمریکا کافه ی دانشگاه هاروارد تابلویی داشته که ورود سیاه پوست و سگ را ممنوع نشون می داده. این پدر بزرگ از پاول و کاندولیزا رایس هم به شدت متعجب بود. دستم بهش نمی رسه که ببینم الان در مورد پرزیدنت رنگین پوست چی داره بگه.

دوست هم اتاقی ام که سیاه پوست هم هست بعد از اینکه کلی از برد اوباما برام گفته یهو نگاهشو تیز می کنه میگه "تو خبرها دیدم این بابای آکسفوردی هم برکنار شد. راست می گن حتی لیسانس نداشته؟" اصطلاح بابای آکسفوردی انقدر خوب بود که سعی نکردم ماست مالی کنم و وقتم رو به توجیه تلف کنم.

گاهی فکر میکنم این دولت نهم باید بابت تبلیغ به نفع نظام به ایرانی های خارج رسما پول بده. مردیم از بس برای همه معنی دروغکی از تبرج ارائه دادیم ...ما تو ایران هم جنس باز نداریم و محو شدن اسرائیل و حالا هم لیسانس کردان ! این در و گوهر ها که من می بینم بازی گمونم حالا حالا ها هم ادامه داره ...



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:36  توسط دبیره  | 

بالاخره کیبورد فارسی من هم رسید. بعد از یک سال و اندی التماس به همه ی دوستان...کسی برایم فرستاد که نه سابقه ی دوستی بینمان بود و نه آشنایی چندین ساله ای... اما انگار به موقع بود.
کمی باید فارسی ناروان من را تحمل کرد. می دانم که درست نوشتن یادم رفته است... حس هیجان انگیزی است نوشتن بعد از این همه. حس می کنم دست و پا در آورده ام . دست و پایم را هم مدیون دوست تازه ی کیبورد فرستاده خواهم ماند.

عادت بدی است نوشتن آن موقع که وقت سکوت است(نمی دانم چرا کیبورد من هم دقیقا همچین موقعی به دستم می رسد.)از سکوت می نویسم. از همان دردهایی "که هست برای نگفتن" . از هیولاهایی که هیبت بشری می گیرند و نام های زیبا...مهپاره و سپیده و زیبا و ..
از فراموشی هیولاها باید بنویسم. اما دستم نمی رود جز به مدحشان. باید بگویم که خیالند و وهم اند و پوچند و اجی مجی لا ترجی دود می شوند. اما مشکل اینجاست که واقعی ترین وجود پیرامونم شده اند. توهم زیبا ی لذت بخش سکسی من از این هیولای دلربایم...
حرف زدن از واقعی ترین و ملموس ترین چیز دنیا تا زمانی که فقط توهم است کار ساده ای نیست... من دلبسته اش هستم. بیست و پنج سال است که جز او کسی ندیده ام. یاد گرفته ام بمانم در نزاع های او با دگران. یاد گرفته ام گاهی دوستش بدارم گاهی حتی ببالم به داشتنش...گاهی ترکه و شلاغش را بخورم .گاهی ماهها ناله کنم از آزارش...
می گویند یا من او را می کشم یا او مرا..(عاقلان دانند.) گزینه ای دیگر نیست گویا. ممکن هم هست هیولا تا ابد همین طور کج دار و مریض با من سر کند و من با او. گاهی با هم خوش باشیم و رست اف ده تایم مشغول عذاب یکدیگر...
دلم برای خیلی چیزها تنگ می شود. خیلی قبل از وداع...اما وقتی هنوز دلتنگی شروع نکرده یکهو می میرند عصبانی می شوم. طبیعی است که دیفالت ذهنی ام شده از اول دلتنگی...
هیچ گویا نیست حرفهایم. کمی شده ترجمه از انگلیسی کمی شده ترجمه از فکری هیولا زده...

همان که "بزرگ می شی یادت می ره".
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 1:29  توسط دبیره  |