
مادرم احتمالا تو آشپزخونه مشغول جابه جا کردن استکانها و ریز ریز بی صدا اشک ریختن بود
با همه ی افسردگی داشت بی صدا به این بچه ای که تو دلش بود فحش می داد
حتی به بابام که چرا مصیبت حاملگی را با زبون بازی و هزار تا دلیل صد من یه غازاضافه کرده به غم از دست دادن بچه اش
مادرم احتمالا نگاهش رو قاب عکس سفید سیاه پسرکی که سرباز جنگ شد و اسطوره شد گیر می کنه
نمی خواد بفهمه و نمی تونه بفهمه معنی اسطوره ها ی دردناکو
مادرم خاطره ی مادر شدنش را ... جگرگوشه اش را که هزاران آرزو داره براش می خواد... نه اسطوره های تو قاب
از اسم آرپیجی متنفره...
چرا همه دورش بهش القا می کنن باید با این اسم سرشو بگیره بالا؟ که چی؟ چون معنی اش اینه که پسرکش خوش قد و بالا بوده؟ پسر بی قد و بالای بیرون قاب می خواد...
بیرون از این قاب لعنتی با اون کت شلواری که زورکی میگه بچه 16 ساله اش مرد جنگ بوده...روزی که این عکسو می گرفت فکرشو نمی کرد بچه اش تو این عکس جا بمونه...
بغضش باز بی صدا می ترکه باز بی صدا... بغض یه ساله داره خفه اش می کنه
تلنگوری به دختر بالغ پژمرده اش می زنه که نرو اونجا بیا تو و تشری به بابام که حواست به آقای یزدانی باشه و
باز فحش بی حرفی به نوزادی که
تو دلشه
اما نه تو قلبش
نه..بچه ول کن نیست. می خواد در بیاد تو همین دوشنبه ی سیاه...
بالاخره جیغ می کشه و شیون میکنه... تو ذهنش عکس توی قابه... تو ذهنش گلوله ی روی پیشونی پسرشه...بغض یک ساله با تمام وجود بیرون می ریزه...روی تخت زایمان.
و من بدنیا می آم ساعت 4 بعد از ظهر
روز مرگ تو برادر هرگز ندیده
روز رفتن تو
نوزاد ریز و بیماری که یه نصفه کروموزم از تو بیشتر داره ..من
و مجبور می شم همه ی زندگی نکرده ی تو رو هم برات بکنم
حتی اون 16 سالی را هم که زندگی کردی...بازم من جای جفتمون درد داشتم
زیاد بود برای یه نفر..خوب آخه سهم زندگیه دو نفر بود. من مثل تو خوش قد و بالا نبودم... زیبا نبودم... مهربون نبودم..مادرت می گفت..هنوزم میگه
تو مرد بودی و من زن... اما باید جای تو مردی می کردم... مسئولیت مردی کردن برای یه اسطوره انقدر سخت بود که یادم رفت جای خودم زنی کنم.
تنفر از رفتن تو رو براشون زنده کردم هر روز
... عوض تو که نیستی به من گفتن...
مبارکه برادر...تولدت مبارک.. ببخش اگه فیزیک می خونم می دونم دوست داشتی خلبان بشم عوض تو...شاید شدم صبرکن حالا..
ببخش اگه یک کم باید برای زن بودنم هم وقت بزارم...
ببخش اگه اونقدر خوب نیستم که تو می خواستی باشی...می دونی زندگی همیشه مثل 16 سالگی نیست... من الان خواهر بزرگترتم به تجربه من احترام بزارزمونه عوض میشه...
ببخشید که پزشک نشدم که مامانت خوشحال شه... قول می دم تا دو سه سال دیگه دکتربشم فکر میکنی مامانت بالاخره راضی می شه؟...
ببخش اگه ترک جنگ کردم و ترک وطن...غربت شهرم رو نمی شد تحمل کرد
ببخش اگه...
تولدت مبارک برادر... 26+16 سال...مردی شدی برای خودت!
